X

رها جون دختر گل همه
آخرين مطالب
لینک دوستان



[موضوع : ]
[ جمعه 26 دی 1393 ] [ 20:17 ] [ افسانه مامان رها سادات ]



[موضوع : ]
[ جمعه 26 دی 1393 ] [ 20:17 ] [ افسانه مامان رها سادات ]



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 22 آبان 1393 ] [ 12:00 ] [ افسانه مامان رها سادات ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب


[موضوع : روز شمار رها جونی]
[ پنجشنبه 28 آذر 1392 ] [ 19:50 ] [ افسانه مامان رها سادات ]

بلاخره چهار شنبه رسید و ساعت 6 با اژانس به ایستگاه قطار رفتیم خوب تو خواب بودی و من فقط تونستم پوشکت رو عوض کنم و با همون لباسای خونگی ببرمت خوب دلم نمیومد بیدارت کنم و بد خواب بشی و خوب وقتی به ایستگاه قطار رسیدیم یه عالمه سرباز اونجا بودند و ماشالله یه هم همه ای راه افتاده بود که خدا می دونه که خلاصه صدای اونا تو رو از خواب بیدار کرد خوب البته بهتر چون این اولین باری بود که قرار بود قطار و ایستگاه قطاررو ببینی پس بهتر بود که بیدار بشیو همه چیز رو ببینی خوب این اولین عکست است که در ایستگاه قطار با بابایی انداختی

 

خوب بعد از این که بیدار شدی یهو یه قطار بار بری وارد ایستگاه شد و من و بابایی گفتیم رها بای بای کن و راننده قطار هم برات بای بای کرد و اینجا اولین بار بود که یاد گرفتی که بای بای کنی و از اون به بعد تا بهت می گیم بای بای کن سریع انجام می دی بلای مامانی

خوب هول و هوش ساعت6.30 سوار قطار سریع و سیر شدیم و خیلی راحت بودبم و فقط بعد از 0.5 ساعت دو تا خانم اومدند که شما سر جای ما نشستیدی و یکم سر جابجا شدن مشکل پیش اومد و خلاصه به خیر گذشت و یه جایی نشستیم که 4 تا صندلی ها روبروی هم بودندو یه میز هم وسطمون بود و اولش دو تا مرد روبرومون بودند و اصلا راحت نبودیم و لی بعد دو یه خانم و اقا اومدند که خیلی بهتر شده بود فقط شانس آورده بودم که تو شیر مادر نمی خوردی والا نمی دونستیم باید چه کنیم.

خلاصه قطار حرکت می کردو گاهی بازی می کردی و گاهی رو میز غلط می زدی و گاهی هم به بیرون توجه می کردی و در کل دختیر خوبی بودی و یه جاهایی هم که خوابت میومد من و بابایی طبق معمول با پتو برات ننو سیار درست می کردیم و وسط دو واگن تابت می دادیم تا خوابت ببره .

 

خلاصه به سلامتی ساعت 11 به تهران رسیدیم و دیگه آخراش داشتی خسته می شدی و کمی نق می زدی و با هیچ چیز هم اروم نمی شدی و دعا دعا می کردیم که زودتر به ایستگاه قطار برسیم که بعد از کلی تاخیر ساعت 12 به استگاه تهران رسیدیم و پیاده شدیم

خوب قرار بود که برای نهار و شام بریم خونه خاله مینا و و تا شبکه بلیط بعدی قطار تهران به ساری که ساعت 10 بود مزاحم خاله مینا بشیم

خلاصه ساعت 1 ظهر به خونه خاله مینا رفتیم و زحمتمون رو شرع کردیم و بنده خدا کلی زحمت کشیدیه بود و با 5و6 نوع غذا پذیرای ما شده بود من کلی خجالت کشیدم که بنده خدا با دهان روزه این همه زحمت کشیدیه بود.

خوب تو هم ماشالله از همون لحظه اول که پاتو گذاشتی تو خونه شیطونی رو شروع کردی اگر بخوام بگم باید بگم که کلا دکوراسیون خونه خاله مینا رو عوض کردیم و تمام وسایل تزیینی ش رو از دست تو دور کردیم و هر چی به فکرمون می رسید و رو جمع کردیم و بقیه موارد رو هم که ماشالله خودت می رفتی سروقتشون و بعد ما وارد عمل می شدیم سریعا ازت دور می کردیم

از جمله باید بگم که یه باندای حساسی داشتند که تو اگر دست می زدی و ممکن بود خراب بشن که ما رفتیم و باند ها رو بر عکس کردیم و خیالمون راحت شده بود که دیدم شما یهو رفتی و باند به او بزرگی که دو برابر  قدت بود ورو برگردوندی و دوباره به جای حساسش دست می زدی

تازه یه چیایی رو هم پیدا می کردی که خاله مینا می گفت خودم یادم نمیومد کجا گذاشتمشون دستت درد نکنه که برام پیداش کردی .خلاصه از اشپزخونه میومدی تو حال و از حال می رفتی تو اتاق و برای خودت صفا می کردی و هر چی صبح تا حالا نتونسته بودی تو قطار شیطونی کنی و همه رو خونه خاله مینا تلافی کردی

خوب خاله مینا یهو اومدو چند تا کادو برات آورد و گفت که یکیش برای اینه که اولین باره اومدی خونمون و بعدیهاش هم برا ی تولدت است و تو کلی ذوق زده شده بودی خوب خاله یه جارو برقی و مخلوط کن و یه پیراهن ناز برات گرفته بود از همین جا باید کلی ازت تشکر کنم و خیلی زحمت کشیده بودی انشالله اومدی جبران کنیم

تقریبا نزدیکای غروب بود که شوهر خاله مینا اومد و کلی با اون رفیق شده بود و بازی می کردی و این قدر بلند قه قه می زدی که هممون از خنده روده بر شده بودیم و خلاصه خودت رو کلی تو دلشون جا کردی که اونا خودشون هوس کردند که بچه داشته باشند

ساعت 9 شب هم از خونه خاله مینا به اتفاق خاله مینا و حسین آقا به ایستگاه قطار رفتیم و برای رفتن به بهشهر مازندران عازم شدیم و خوب معلومهکه چقدربهشون زحمت دادیم که تا ایستگاه قطار هم ما رو رسوندند.خاله مینا و حسین آقا دوستتون داریم و خیلی بهمون خوش گذشت

خلاصه قطار ساعت 10.20 حرکت کرد و قبل از این که ما بریم سوار شیم تو رو خوابوندیم و ساعت های اولیه در کوپه در خواب ناز به سر می بردی و خیلی راحت بودیم

بعد نزدیکای ساعت 12 شب از خواب بیدار شدیی و در کوپه برای خودت بازی کردی و کلی کیف می کردی و از کوپه می رفتی بیرون و تا می دید که یکی میاد تو راهرو می دوییدی و میومدی تو کوپه و خلاصه خودت رو حسابی خسته می کردی

خوب تا خوابت هم می گرفت و نق نق رو شروع می کردی و ننو سیار رو راه می نئداختیم و می خوابوندیمت و بعد می زاشتیم تو تخت طبقه دوم و دورت رو بالشت می زاشتیم و پنجره قطار رو هم باز می کردیم تا حسابی خنک باشه و بتونی راحت بخوابی و تو هم تا صبح خوابیدی و اصلا هم اذیت نشدی

 



[موضوع : مسافرت های دختری]
[ پنجشنبه 28 آذر 1392 ] [ 19:48 ] [ افسانه مامان رها سادات ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 40 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این زیبای نازنینی حاصل عشق قشنگ مامان و باباییه که در 24 مرداد سال 89 در ساعت 10.20 صبح با وزن 3.700 و قد 53 به زندگی ما عطر و بوی دیگری بخشید
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 26
بازدید دیروز : 373
بازدید هفته گذشته : 784
کل بازدید : 239484