از روشنی طلعت رخشنده «باقر»
شد نور علوم نبوی بر همه ظاهر
در اوّل ماه رجب از مشرق اعجاز
گردید عیان ماه تمام از رخ باقر

آه اين كشف جاودان خونين شهر را
با كدام زبان بايد سرود؟
بگذار جهان بداند
بر اين قوم قهرمان چه گذشته است
بر خرمشهر
كه درود عشق، هزاران بار
بر خاك مقدس و پاكش باد...

در زلال آفتاب نگاه خداوند، قنوت عشق را عاشقانه به زمزمه می نشینیم، در ماه رجب که سجاده ای به وسعت هستی گسترده است مرا از دعایتان بی نصیب مگذارید.

موضوع :
الان می خوام عکسای رها سادات رو با این لباس جدیدش که 3 روزه براش خریدم براتون بزارم
این عکسا مربوط به 3 روز مختلفه که موهاش با هم فرق می کنه بهم بگید کدوم مدل مو بیشتر بهش میاد
ممنونم دوستان گلم


اینجا موهاش رو با کش بالا بستم



خوب تو عکسای بالا هم که براش فرق از وسط باز کردم

تو اینجا هم که موهاش رو با گل سر بستم
حالا بگید کدوم مدل موبهش میاد
موضوع : روز شمار رها جونی
چند روز پیش لوبیا و نخود و باقلا گرفته بودم برای فریز کردن باورتون نمیشه اول خواب بود وقتی بیدار شد و دید دارم کار می کنم
اومد پیشم نشست و شروع به تمیز کردن کرد
منم دیدم که مشتاقه و اصرار می کنه سر پیله ها رو باز می کردم و اونم دون می کرد

بخدا تمام اینا رو خودش دون کرده نمی دونید با چه دقتی انجام می داد آشغالا رو مینداخت کنار و اگه یه دونه از دستش در میرفت دنبالش می گشت

دخترم از لان خیلی هوای مامانی رو داره

خدا جون بخاطر این هدیه زیبا ازت ممنونم رهاسادات 21 ماهه
موضوع : گالری عکس رها سادات
هقته پیش تو یکی از روزایی که مریض بودی و خیلی نق می زدی بردمت دم در خونه تا بازی کنی که دیدم دوقلوها نرگس و نسترن هم اونجان
تو خیلی دوستشون داری هر وقت که ببینیدشون کلی باها شون بازی می کنی و می ری تو حیاط خونشون و دنبال هم می کنید بعد از کلی بازی نسترن اومد با ما خونه و بعد هم نرگس اومد و بعدش هم مامانش
و خلاصه تو کلی ذوق کرده بودی خوشحال بودی قبل از رفتنمون به حیاط همش گریه می کردی و نق می زدی اما وقتی نسترن و نرگس رو دیدی این طوری سر گرم بازی بودی و منم یکم اعصابم راحت تر شده بود
خوب اینم از احوالات رها سادات و دوقلو ها

اون قلی که رو صندلی نسترنه که یکم تپلره و بزرگترست
اون قلم که عقب نشسته نرگسه و کوچیکتره
خیلی شبیه همن من که فقط می تونم از تپلتر بودنشون شخیص بدمشون یه داداش هم دارن ابوالفضل ه کلاس 5 است


قربون اون چشاتون برم که اینقده معصومن

خوب دخملی خیلی حالش با بازی کردن با نی نی ها بهتر شده و ارومه
ایتجا هم که سه تایی شون دارن شکلات می خورن
موضوع : روز شمار رها جونی
دیروز ساعتای 11.5 بابای رها اومد خونه
تعجب کردم که چرا اینقده زود اومده
چشتون روز بد نبینه یهو دیدم که دستاش همه باند پیچی و لباساش همه پاره پوره
اینقده شوکه شده بودم که عصبانی شده بودم
پرسیدم چی شده گفت هیچی نیست یه تصادف کردم
داشتم با موتور می رفتم فرمانداری که یهو یه ب پرید از لای درختا جلو موتور و منم خوردم بهش و بزه یه ور پرت شد و منم یه ور همه رفتن سراغ بزه و دیدین داره تلف میشه سرش رو بریدن و منم که همین طوری داشتم رو زمین 50 متر با موتور کشیده می شدم و هیچ کی طرفم نیومد وقتی بز رو سر بریدن اومدن سراغ من که خوبی چیزیت نشده
بخدا شانس اوردم که پشتم ماشین نبود اون وقت اگه زبونم لال از روم رد می شد دیگه هیچی
فقط لباسام در اثر سایش پاره شد و دست و پاهام پوستش کنده شد منم رفتم بیمارستان و بانداژ کردم تا عفونت نکنه
من که داشتم از ترس و غصه می مردم و داشتم زخماش رو تمیز می کردم و رها هم یه سر داد و بیداد می کرد و از فرط عصبانیت رها رو زدم تا اروم بشه بد جور دلم اشوب بود
هیچی دست خودم نبود
شوهرم می گفت عوض این که خدا رو شکر کنی که چیزی نیست چرا اینقده عصبانی هستی
گفتم دست خودم نبود از فرط استرس و اضطراب زده بود به سرم
خدا رو شکر چیزیش نشده و خدا خیلی بهمون رحم کرد سریع صدقه گذاشتم کنار خدا بهومن رحم کرد
خدایا شکرت که همه چیز به خیر گذشت
حالا دیروز تا حالا رها هم حسابی میپره بغل باباش و دقیقا رو جاهایی که باباش زخم بد داره می پره و داد بابای بیچارش هوا می ره
هر چی می گم رها نکن بابایی اوف شده بازم کار خودش رو می کنه
موضوع : روز شمار رها جونی
خوب از طرف اداره بابایی دعوت شده بودیم که به کارخانه سید الشهدا برویم تا هم از نزدیک با چگونگی تولید نخ و پارچه و طرح دار کردن پارچه اشنا بشویم
خوب رها سادات هم بغل من بود و هم بغل بابایی

رهاسادات در قسمت ریسندگی پنبه

رها سادات در قسمت تولید نخ که توسط این دستگاها پنبه تابانده شده و به نخ تبدیل می شود و به دور دوک پیچیده می شود

این لباسم که تنشه مال همون لباسای عیده که خریدیم براش برای اولین بار پوشیده
موضوع : روز شمار رها جونی
از پنج شنبه نمی دونم چی شد که وقتی از خواب پاشدم گلو درد شدید شده بودم اول فکر کردم چیزی نیست و خوب می شم بعد هم ابریزش بینی شروع شد و بعدم قشنگ افتادم که دیگه جمعه ظهر با بابای رها رفتیم دکتر و 4 تا امپول نوش جان مردم و الان خیلی بهترم
اینم عکسای دخملم یارک جلوی بیمارستان

رها مامان دستات رو بزار زیر چونت اینجوری آفرین قربونش برم

رها حالا دوتا دستت رو اینجوری بزار زیر گردنت و زست بگیر آفرین عسلم

رها حالا پاشو وایستا و یه دستت رو بزار رو صندلی یکی رو هم بزار زیر چونت
مامان فداش بشم الهی بابا عکس بگیر

رها سادات از نمای جلو شاهکار بابایی

ولی متاسفاته از اونجایی که وقتی من مریض و بی حالم محبت های رها به من بی نهایت میشه و هی خودش رو به من می چسبونه و بوسم می ده دختری هم مریض شد ه و تب داره و عطسه می کنه خیلی هم نق نقو شده
دیروز بعد از ظهر که خوابید و بیدار شد ساعت 5 بعد از ظهر جشن حضرت فاطمه دعوت بودیم و گفتم اول بریم جشن و اگه حالت بد بود بعد از جشن بریم دکتر
اینم عکسای جشن

خوب توی جشن خیلی دلت می خواست این ور و اون ور بری و دنبال بچه ها بگردی و من با هزار ترفند تو رو نگه می داشتم وقتی هم که مولودی شروع می شد جیغ می کشیدی و هورا می کردی و بلند می شدی وایمیستادی و دست می زدی و داد می زدی و تا صلوات می فرستادن تو هم صلوات می فرستادی و و می گفتی ال محمد ال محمد
خیلی با نمک بودی همه عاشقت شده بودن و می گفتن براش اسفند دود کن و برات پفیلا برده بودم مشت مشت عوض این که بخوری راه افتاده بودی و به همه می دادی انگار نذری بود و نذر داشتی خلاصه همه بچه ها جمع می شدن دورت تا بهشون پفیلا بدی
خدای من انقده با مزه بودی که خدا می دونه البته حالت خوب بود ولی یکم تب داشتی پس بعد از جشن بردیمت دکتر و کلی گریه کردی که چرا دکتر بهت دست می زنه و برات دارو گرفتیم و الان که بیدار شدی خدا رو شکر خیلی بهتری
اینم چند تا از مهندس بازی های جدیدت

عاشق این شدی که تلمبه رو برداری و هی باد بزنی

جوجه اردکا رو هم دادم به خاله فاطمه مروتی ببره چون تو دیگه می خواستی بکشیشون و بیچاره ها رو مچاله می کردی
موضوع : روز شمار رها جونی
نه به دیروز که کلی ازشون می ترسید
نه به امروز که دیگه دست از سرشون بر نمی داره
بهم میگه بده دستم باهاشون بازی کنم و دنبالشون بدومم
بدون تو خونه دیگه چی خوبه والله عجب کاری کردما
بابایی گفت دیگه عکساتو تو ادامه مطلب نزارم منم گوش می دم

می بینید هنوز نزاشته من رخت خوابا رو جمع کنم می گه جوجه ها رو می خوام

هی بهش می گم مامان گردنش رو نگیر خفه می شه و شکمش رو نگه دار و فشارش نده

حالا مگه ول می کنه بیچاره رو هی میگیره دستش اون یکی هم داره داد داد میکنه که دوستم رو بده

اینم نمایی از جفت اردکا تو خونه مقواییشون تا بعد ببینم کجا باید ببرمشون

جوجه اردکا رو بردم تو ایوون بازم اومده این بار جفتشون رو گرفته

بهش می گم رها نگاه کن مامان و بخن اینه این شکلی میشه

مامان قربون اون خنده هات بشم دوست داشتنیه مامانی
موضوع : روز شمار رها جونی
بار دیگر نیز جد رها سادات حاجت یکی دیگه از خاله های رها سادات رو داد و نذرش براورده شد اما این خاله خوب و مهربان رو همتون می شناسید
تو مهربونی هیچی کم نمی زاره
امروز صبح یهو صدای زنگ اومد و دیدم پستچیه گفت یه بسته دارید
منم رفتم دیدم وای چه بسته بزرگی متعجب که از کجا اومده دیدم بله این خاله مهربون این بسته رو فرستاده
گفته که حاجت روا شده و نذری رها رو داده
اگر می خواین بدونید خاله مهربون و دوست داشتنیه رها سادات کیه و برای رهای ناز چی گرفته و رها چقده دوستش داره
برید به ادامه مطلب
شما را به دیدن ادامه مطلب دعوت می کنم......
ادامه مطلب...
موضوع : روز شمار رها جونی
سلام دوستای گلم خوبید خوشید سلامتید
ایشالله همیشه شادو سلامت باشید
ممنون از این که این همه سر زدید و گفتید که چرا ما نیستیم
راستش سرم یه خورده شلوغه و هم شاگرد دارم و هم کارای حسابداری (دفتر نویسی)
این دو ماه تا پایان تیر ماه گل کارای حسابداراست و دفاتر قانونی و اظهارنامه فراوون
اگر دیر میام پیشتون دلیل این نیست که فراموشتون کردم میام و بیادتونم و بهتون سر می زنم
باز هم ممنون از پیگیریهاتون
تو این روزا که سرم هم شلوغ بوده ولی دخملی رو فراموش نکردم بلکه خیلی بیرون بردیمش و خیلی باهاش بودم که شلوغی کارام اذیتش نکنه
خوب چند روز پیش با بابایی رفتیم با موتور یه 2 ساعتی وسط مزرعه های پسته و شاید 10 کیلومتری رفته باشیم ولی باورتون میشه اصلا حواسم به عکس گرفتن نبود و فقط چند تا فیلم گرفتم
تو مزرعه ها هوا خیلی خنک می شد و احساس یخزدگی بهمون دست مس داد همین که مزرعه تموم می شد گرمای شدید و پشه های تو هوا که همشون مستقیما می خورد تو صورت بابایی اذیتمون می کرد
در راه برگشت هم که یه گله 20 تایی گوسفند دیدیم و رها رو بردیم تا ببعی ببینه و کلی ذوق می کرد و دنبالشون میکرد یه بره کوچولو هم داشت شیر می خورد
و صاحب گله هم دنبال ببعی ها می کرد و اونا رو تو آب جوب آبیاری می شست و سر و ته می کرد و اون بنده خدا ها هم یه بعی سر می دادن که خدا می دونه و رها کلی می خندید بعد که میومدن کنار و خودشون رو تکون می دادن تا خشک کننن رها می زد زیر خنده از اون روز هی بهش می گیم رها ببعی چی کار می کنه خودش رو می تکونه و می زنه زیر خنده اونم از اون خنده ها که همتون دوست دارید
ظهردیروز که بابایی اومد خونه با خودش یه گنجشک آورده بود خونه و می گفت تو حیاط افتاده بود اورد تا تو ببینی و بازی کنی تو که خیلی می ترسیدی هی عقب می رفتی و فرار می کردی و هی گنجیشکه دنبالت می کرد و می ترسیدی
بازم فقط فیلم گرفتم و یادم رفت عکس بگیرم و بعد هم که دیدم مامان گنجیشکه بیرون اومده دنبال بچش فرستادیمش پیش مامانش
دیروز هم که رفته بودیم باز با موتور دور بزنیم که یه اسب که اسمش قدر بود با بچش که ماه پیشونی بود با سوار کارش داشتن تمرین می کردن و می دوییدن که ما تو رو بردیم پیش اسبه و تو هی دنبال اسب کوچیکه می کردی و ذوق می کردی اون فقط 20 روزش بود و قدر خانم هم 3 ساله بود که مامان شده بود
گذاشتمت رو اسب که ازت عکس بگیریم ترسیدی و گریه کردی و پس تو بغل بابایی ازت عکس گرفتم عکسا رو تو ادامه مطلب ببینید
در راه برگشت هم که جوجه اردک دیدیم و و برات دوتا خردیدم و از وقتی خریدیم دل تو دلت نبود که باهاشون بازی کنی ما هم زود اومدیم خونه براشون جا درست کردیم و تا می بردیمشون تو ایوون تو می گفتی نیست کوجاست (نیس کو جاست محکم ) بعد هم دنبال صداشون می گشتی و پیداشون می کردی از من می خواستی که بیارمشون برات تا بازی کنی
هنوز ازشون می ترسی و بهشون دست نمی زنی و فقظ یه وقتایی نازشون می کنی
از صحبت کردن و دایره وازگانت هم بخوام بگم که خیلی پیشرفت کردی و به صورت زیر می گویی
رفت:رف نیست :نیییییس کجاست: کو جاست محکم بیان می شه لوسش کو
افتاد :اتاد گول : دست می زنی و بشین و پاشو می کنی و می گی گو...ل نمی دونم شایدم ل رو نگی
زنبور : انبور گربه :تیشی آب بده : یا می گی آب اده یا ددددددددددا تو حالت لوسی
سلام :دا دا م جوجه:جو جو صداش جیک جیک :جی جیک جی جیک
اسب:ابت
برای دیدم عکس ها به ادامه مطلب توجه نمایید ....
ادامه مطلب...
موضوع : روز شمار رها جونی
خوب امروز از صبح که پاشدیم کلی با هم بازی کردیم و شادی کردیم و غذا خوردیم اینم از روزمون

تلوزیون داشت پلنگ صورتی می داد رفت و پلنگ صورتیش رو آورده و می زاره رو شیشه تلوزیون که حالا دوستت رو ببوس و صدای بوسیدن در میاره

بعدم که کلا بغلش کرد و خوشش میومد که رنگ لباسشه و منم گفتم می شینی عکس بگیرم اونم برای همه عکسا یه قیافه می گرفت

خوب خودشم می خواست عکسا رو همون موقع ببینه و کلی از خوشگلی خودش لذت می برد و تو لبخندش می شد این رو فهمید

بعد هم که خرگوشی ها رو باز کرد و منم یه گلسر دیگه زدم به سرش
خوب شبم که بابایی می رفت جلسه ما هم رفتیم خونه همکارش که زینب و ابوالفضل داشت و از ساعت 6 تا 1 نصفه شب اونجا بودیم
ماشالله کلی شیظونی کردن و اخر سر همه بچه ها خوابیدن الا رها که خوابش نمیومد
اینم نمایی از شیطنت های این بچه ها تمام پشتی ها رو می زاشتن زمین و قطار درست گرده بودن و روش می دوییدن

موضوع : روز شمار رها جونی
جمعه عصری بعد از کلاس اومدم خونه و یه لوبیاپلو جاتون خال درست کردم و بار وبندیل بستیم و به خاله فاطمه که رها حاجت رواش کرده بودم گفتیم که با محدثه و بابای محدثه همه با هم بریم میدون خوش بگذرونیم
پس اونا ساعت 7 شب اومدن خونمون و دو موتوره ترک موتور رفتیم برای گردش و تفریح
جای همتون خالی بود
ترک موتورو میگم باد بخورین و بگازین
اینم عکسای خوشگلم تو پارکه

هی توپشو مینداخت و بادم توپش رو می برد و هی داد می زد چرا توچه میره خیلی بامزه بود

اینم دخملی در حال ورزش کردن و کم کردن وزن

اینم از نمای دیگه که ببینید چه میدون بزرگی داریم میدون چادر ملو اسمشه

این لباس رها رو هم که می بینید همون لباسای عیدشه که برای اولین بار تنش کردم

اینم رستوران بغل پارک چادر ملو

اینم نمایی از خنده زیبای دخملی که فداش بشم
ببینیدش چه ناز داره
بعدم ساعت 11 به سمت خونه برگشتیم و از خاله اینا خداحافظی کردیم
ممنون که تا اینجا همراهمون بودید
موضوع : گالری عکس رها سادات
دختر خوشگلم این عکسا برای 1 سال و 8 ماه و 16 روزگیته



وقتی بهت می گم رها به مامان نگاه کن و بخند اینجوری می کنی



موضوع : گالری عکس رها سادات
خوب بعد از کلاس هام بیشتر سعی می کنم دخملی رو با بابییش ببریم بیرون تا لحظات بدون من رو فراموش کنه
خوب هفته پیش یهش رفتیم رستو ران و جاتون خالی یه دلی از غذا در آوردیم
خوب این باغ رستوران تازه تو شهرمون یاز شده ما هم رفتیم افتتاحش کنیم راستش خیلی قشنگ بود اولش که وارد می شدیم دو طرفش از صقف آب می ریخت پایین و بعد هم تو زمین لامپ های زیبایی گذاشته بودم که رها می رفت رو لامپا و بازی می کرد و نور لامپا تا به رها می خورد رنگشون عوض می شد و اینقده با لامپا بازی می کرد و دور می شد که یادش نبود که از ما دور شده ما هم از دور مواظبش بودیم و به گارسون گفتیم هوای دخمل ما رو داشته باشه
خوب بعدش هم که اوردیم تو آلاچیقمون بشیه اینم از شیطنت هاش تمام دستمال ها رو ریخت به هم

اصلا می دونید این بچه نمی تونه یه لحظه بیکار بشینه و همش باید شیطنت کنه
خوب بعد هم که غذا سفارش دادیم و بچم دیگه صبرش نبود همش دنبال سفره بود که غذا بخوره
خوب اونا هم خیلی قشنگ تزیین کرده بودن آدم به وجد میومد تا زود تر بخوره

خوب من زرشک پلو رها کبابا 4 سیخ و بابایی هم جوجه سفارش دادو جای همتون خالی بود
خوب رها تقریبا 3 تا کباباش رو خورد ببینید بچم چه با اشتها می خوره ماشالله بگید یادتون نره
خوب اینم دخملی منه که داره با اشتها کامل غذا می خوره

اینا هم عکسای یه میدونن که بغل همین رستورانه و بهش میگن میدون چادر ملو
خیلی بزرگ و قشنگه دیروز جاتون خالی وسایل چای و میوه و تخمه برداشتیم و رفتیم اونجا
خوب اول بسم الله بنده فلاکس چای از دستم افتاد و شکوندمش و چایی که حروم شد و روح الله هم ناراحت که چی کار کردی و بعدش همکه یخورده میوه خوردیم و رفتیم توپ بازی و بدمینتون اما باد بود نمی شد بازی کرد پس رفتیم با وسایل ورزشی بازی کردیم و از رها کنار گل های خوشگل عکس گرفتیم
خیلی گلای نازی داشت اما به زیبایی حیاط خونه حنا جون که نمی رسه

هر چی بهش میگم رها به من نگاه کن محو تماشای گلا شده

میگم دخملی مامان رو ببین بازم داره زمین رو نگاه می کنه منم بی خیال عکس گرفتن شدم

موضوع : روز شمار رها جونی
سلام دوستان عزیزم ممنون از تمام شما عزیزان بابت اون پیام های قشنگتون برای تشکر از خدا وند
کاش همه شما بودید و از نزدیک این پدیده را می دید
خوب تو این روزا بیشتر بعد از ظهر ها من کلاس داشتم و نمی تونستم زیاد بیام پیشتون
ولی تا فرصتی پیش میومد هم میومدم پیشتون
اگه حالتون بهم نمی خوره و دل دارید به ادامه مطلب بروید
گفتم و اگه حالتون بد نمیشه برید ادامه مطلب .......


ادامه مطلب...
موضوع : مامان بد



