رها سادات مصطفوی گرجیرها سادات مصطفوی گرجی، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره
زهرا ساداتزهرا سادات، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره
سید محمد صدراسید محمد صدرا، تا این لحظه: 9 سال و 22 روز سن داره

رها جون دختر گل همه

تدارک جشن تولد دوستانه

از بس تو این روزا رفتیم کارخونه که همکارام و دوستام توقع دارن که برایت جشن تولد بگیرم تا بیان خونمون و برایت کادو بیارن و یه دلی از عزا در بیارن و کلی بزنن و...          پس 13/6/90 قرار شد که خاله نسترن و خاله تبسم بیان خونمون تا برای من یه لباس خوشگل ببرن و بعد خودم اونو بدوزم راستش هنوز هیچ کاری برای تولدت نکردم و حسابی هم دودل هستم ولی دلم و زدم به دریا و دارم تدارکش رو می بینم باید بگم که من پارچه لباسم رو عید خریده بودم و هنوز وقت نکده بودم برم سراغش و از اون موقع تا حالا تو هی میری و از کشو درش میاری و می پیچی دور خودت و کلی باهاش بازی میکنی و خلاصه پارچم شده یه اسباب بازی برای تو و فکر کنم قبل ا...
25 شهريور 1390

قرداد جدید مامانی و مشغله زیاد

خوب در مسافرت هم که بودیم دائما از کارخانه زنگ می زدند که بیا و کار را شروع کنیم مجبور شدیم که مراجعه کنیم و قرارداد جدید ببندیم از یک طرف خوشحال بودم و از طرفی هم تو ناراحت بودی چون مجبور بودم زمانی از روز را برای کارهایم بگذارم و کمتر با تو بازی کنم و این تو را خیلی ناراحت می کرد حتی گاهی که از این که همش پشت سیستم هستم عصبانی میشدی و در اوج کار میومدی و یواشکی کامپیوتر را خاموش میکردی و کلی منو عصبانی می کردی خوب گهگاهی هم مجبور بودم مثل همیشه باز تو رو به کار خانه ببرم و اونجا پیشم باشی تا به کارام برسم اینا را گفتم برای دوستانی که می گفتند چرا کم پیدایی به خدا سرم بعضی وقتا خیلی شلوغ میشه و از اون ور هم رها خ...
25 شهريور 1390

رها خانم 1 سال و 1 ماهه

دقیقا امروز که 13 ماهه شده  1 دونه دندون ناز در پایین در اورده حالا 4 تا دندون بالا داره و 3 تا هم پایین و روی هم رفته 7 تا دندون داره دخترم دیگه راحت می تونه تخمه بشکنه خوب اینم دندون خشگل دخترم که تو عکس جاش رو هم با فلش نشون دادم مبارکت باشه نانازم   ...
24 شهريور 1390

دریا کوچیک بهشهر مازندران

 خوب من رفته بودم در جمعه بازار برات یه مایو خریده بودم چون قرار بود که بابا جونی بریم درا و کلی کیف کنیم و آماره شدیم و قرار شد که با دایی ابی و خانمش که دوست هم دانشگاهی من و بابایی بود با هم بریم دریا که تا اونا بیان دنبالمون یهو بارون شدیدی گرفت که خدا می دونه راستش خیلی دلم می خواست بفرستمت زیر بارون تا ببینم که چی کار می کنی اما چون هر لحظه ممکن بود بیان دنبالموننمی تونستم این ریسشک رو کنم و خلاصه فقط بارون رو تماشا گردیم بعد هم از مامانی خداحافظی کردیم چون دیگه باید می رفتیم کرج و قرار بود بعد از دریا به سمت کرج حرکت کنیم و به ایستگاه قطار بریم خوب نتونستیم به دریای بزرگ بریم و فقط به دریا کوچیک رفتیم برای این بهش ...
31 مرداد 1390

آب بازی رها خانم در حیاط

ماشالله که آب بازی یکی از برنامه هایی است که حتما باید توسط تو انجام بگیره و محاله که در برنامه روزانه تو نگنجه خوب .خوب راستش طبق معمول تا آب میبینی تقاضا می کنی که برات محیط را فراهم کنیم تا بازی کنی . خوب باید بگم که آب خیلی سرد بود و لی هوا تقریبا گرم بود و تو داشتی برای خودت کیف می کردی و بازی می کردی البته مامان فرخ و باباسید هاشم هم کنارت تنور را روشن کرده بودند و نون می پختند و اون گرمای تنور دلم رو آروم می کرد که حداقل سرما نمی خوری . البته باید بگم که بعئ از 1 ساعت که دیگه دیدم که معلومه که سردت است حوله اوردم و خشکت کردم و لباسات رو عوض کردم و بعد هم از فرط خستگی آب بازی خوابیدی. قربون دختر گلم بشم   ...
29 مرداد 1390

رها خانم 1سال و1روزه می شود

انگار که این 1روز اززتدگیت خیلی بلاتر شدی خوب راستش همش می ری رو میز مبل و وایمیستی و بعدش میای لبشو خودت رو از اون بالا پرت می کنی پایینو شاید این کار رو 50بار در روز انجام بدی تازه قبلا که می رفتی رو اپن همون جا میشستی حالا دو روزه که دیگه نمیشینی وایمستی و میای لبه اپن تا از اونجا هم بپری وای خدا به داد من بیچاره برسه دیشب که اومدی تو اشپزخونه در کابینت رو باز کردی و یه لنگن برداشتی و رفتی تو حال ددیم صدات نمیاد و یهو دیدم کهنشستی و مکعب های بازیت رو دونه دونه می زاری تو لگن و کلی قهقه می زنی و برای خودت کیف می کنی خوب دیروز شاگرد داشتم و تو خونه داشتم بهش درس می دادم و تو حسابی خسته شده بودی و هی می ومدی دستم رو می...
25 مرداد 1390

واکسن 1 سالگی

صبح ساعت 11 با هم رفتیم مرکز بهداشت تا واکسن 1 سالگیت رو بزنیم من خیلی استرس داشتم و نگران بودم که باید حتما خیلی گریه کنی و بعد که نوبتمون شد آقای دکتر ازم خواست تا بنشینم رو صندلی و بغلت کنم و تو تا دکتر را دیدی هی از جات پا شدی و نمینشستی و من که فکر می کردم قراره تو پات واکسن بزنن محکم پاهات رو گرفتم و یهو دیدم که دکتر پنبه آغشته به الکل را به بازوت زد و تازه فهمیدم که واکسن را قراره به دستت بزنن. خوب دکتر تا سوزن رو در دستت فرو کرده یه جیغ کشیدی و تا که در اورد اروم شدی انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ماشالله خیلی پر طاقتی وقتی که اومدیم در آژانس نشستیم راننده گفت انگار نه انگار که واکسن زده ماشالله طاقتش زیاده و خلاصه تمام نگرانیها و...
23 مرداد 1390