رها سادات مصطفوی گرجیرها سادات مصطفوی گرجی، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره
زهرا ساداتزهرا سادات، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره
سید محمد صدراسید محمد صدرا، تا این لحظه: 9 سال و 22 روز سن داره

رها جون دختر گل همه

شعله زرد پزون

خوب پنج شنبه قرار شده بود که شله زرد بپزیم و نذر کرده بودیم و بر آورده شده بود و من هول و هوش ساعت 11 ظهر برنج شله زرد را بار گذاشتم و تو هم در کنارم بودی و هی می گفتی که بزار هم بزنم و هی من تو را بغل می کردم و هی تو با ملاقه شله زرد رو هم می زدی و خلاصه بعد از اماده شدن وقتی که دیدم تو خوابیدی من و بابایی شله زرد ها رو ظرف کردیم و بعد هم تزیین کردیم تا تو خواب ناز بودی ما کارهخامون رو کردیم وبعد بابا شله زرد های همسایه ها رو پخش کرد و بقیه هم که نذر حوض عباس بود را در جعبه گذاشتیم و منتظر شدیم تا از خواب بیدار بشی و بعد با هم ببریمشون حوض عباس خوب توهم از خواب بیدار شدی و لباس گرم تنت کردیم و حرکت کردیم خوب بعد از اینکه شله ز...
12 آذر 1390

تبریک عید از طرف رها سادات به دوستاش

حالا می خوام به دوست جونام عیدی بدم عیدتون مبارک امیر علی جونم http://amiralijigar.niniweblog.com/  اینم وبش عیدت مبارک اینم شینا جون http://shina-sh.persianblog.ir/  اینم وبش عیدت مبارک اینم یاسمین زهرا http://yasaminzahra-pouryasin.niniweblog.com/  عیدت مبارک   خوب اینا همه دوستای رها هستند که همیشه به رها سر می زنند                                      ...
24 آبان 1390

مناسبات دخترم امروز

اول بايد بگم كه دخترم امروز 15 ماهه مي شود و ديروز هم بردمش مركز بهداشت براي قد و وزن كه ماشالله هم چيز خوب و عالي بود دوم بايد بگم كه امروز روز عيد تو است سيد خانم و تو بايد به من و تمام ني ني ها و ماماناشون عيدي بدي پس بيا از اينجا به همه عيدشون رو بدي پس بيا براي همه ني ني ها يه بوس بفرست و عيدشون رو تبريك بگو سوم هم اينكه امروز سالگرد ازدواج من و بابايي است چون بابايي سيد بود پس ما در روز عيد غدير خم عقد كرديم و حاصل عشقمون تو ناز نازي شدي   ...
24 آبان 1390

شیطونک مامان

تو رو خدا ببین جدیدا چی کار می کنی می ری از تو کابینت قابلمه و ظرف انتخاب می کنی بعد به جای کفش ازش استفاده می کنی قربون اون عقلت برم  اینم از نحوه خوابیدن و شیرذ خوردن دخمل گلی   ...
19 آبان 1390

شیطونی های جدید دخترم

از شیطونی هات بخوام بگم باید بدونی که حالا دیگه خیلی بلا شدی دی زمینه رقصیدن علاوه بر تکان دادن و کوباندن یک پایت بر زمین دستات رو هم بالا می گیری و دور می زنی و آواز هم می خوانی و تا صدای آهنگ میاد راه میوفتی و شرع می کنی از شیطونی های آشپزخونه ایت هم بخوام بگم خوب تمام کابینت ها را با طناب بستم و فقط دو تا کابینت که یکی مخصوص قابلمه ها و لگن هست و دیگریش هم مال برنج است رو باز گذاشتم وای ببخشید مال بازی تو است و تو همیشه در کابینت قابلمه هانشستی و بازی می کنی و اسباب بازی هات رو هم می بری تو کابینت برنج قایم می کنی خوب تو این هفته ای خیلی بلا شدی و قشنگ دیگه به زبون خودت حرف می زنی دستم رو می گیری می بری هر جا که دلت می خواد...
17 آبان 1390

رها خانم و شرکت رها حساب اردکان

راستش و بخوای بلاخره تونستیم در تاریخ 4/8/90 شرکت رها حساب اردکان را راه بیاندازیم این همون شرکتی که من و بابایی با هم تاسیس کردیم تا خدمات حسابداری به مردم و شرکت ها ارایه دهیم و همون طور که می بینی اسمش رو هم رها حساب اردکان گذاشتیم باید برایت بگویم که کلی دودگی کردیم که در تمام مراحل از این اداره به اون اداره همراه من و بابایی بودی و گاهی هم خیلی خسته می شدی و نق می زدی و با همه این دردسرا بازم خوب بودی و ما تونستیم به کارامون برسیم بیشتر که می رفتیم دادگستری برای برابر اصل کردن مدارک تو تو حیاط بازی می کردی و از پله ها بالا می رفتی و یا می دوییدی خوب بلاخره در تاریخ 9/8/90 توانستیم شرکت را سر و سامون بدیم و به یه جایی برسونیم ...
9 آبان 1390