حرکت به سمت کرج
خوب بعد از رفتن به دریا کوچیک و شیطونی های رها خانم و بازیگوشی هاش ( از بس که تو اون فضای باز به این طرف و اون طرف می رفت و هر چی رو رو زمین می دید رو جمع می کرد و با خودش میبرد ) به سمت ایستگاه قطار حرکت کردیم تا رسیدن قطار همون جا ماندیم چون روزه بودیم بابایی رفت چند تا ساندویچ گرفت تا برای افطار داشته بخوریم و تو هم که خوابیدی و ساعت تقریبا 7.30 بود و بلیط قطار ساعت 9.30 بود همین طور که تو خواب بودی من و بابابی افطار کردیم و بعد از مدتی تو بیدارشدی و کلی شیطونی کردی و تو ایستگاه به این ور و اون ور می رفتی .هی میدوییدی تو خیابون و و هی میومدی تو ایستگاه که یه اتفاق جالب افتاد اونم این بود که همین طوری که می خواستی بیای داخل...








