حرکت به سمت کرج
خوب بعد از رفتن به دریا کوچیک و شیطونی های رها خانم و بازیگوشی هاش ( از بس که تو اون فضای باز به این طرف و اون طرف می رفت و هر چی رو رو زمین می دید رو جمع می کرد و با خودش میبرد )
به سمت ایستگاه قطار حرکت کردیم تا رسیدن قطار همون جا ماندیم چون روزه بودیم بابایی رفت چند تا ساندویچ گرفت تا برای افطار داشته بخوریم و تو هم که خوابیدی و ساعت تقریبا 7.30 بود و بلیط قطار ساعت 9.30 بود
همین طور که تو خواب بودی من و بابابی افطار کردیم و بعد از مدتی تو بیدارشدی و کلی شیطونی کردی و تو ایستگاه به این ور و اون ور می رفتی .هی میدوییدی
تو خیابون و و هی میومدی تو ایستگاه که یه اتفاق جالب افتاد اونم این بود که همین طوری که می خواستی بیای داخل سالن چون درب ها شیشه ای بودند و تو حواست به شیشه نبود و فکر می کردی که در بازه و با سرعت اومدی که بیای تو سالن که محکم به در برخورد کردی ![]()
و گریه نکردی اما با تعجب نگاه می کردی که این چی بود که تو بهش خوردی آخه تو که هیچی نمیدیدی و متوجه شیشه نبودی خلاصه قیافت کلی دیدنی بود که داشتی قکر می کردی که چی شد![]()
خوب بعدش که قطار اومد رفتیم و سوار شدیم خوب اولش کلی بازی کردی و هی از کوپه بیرون می رفتی و تا یکی میومد میومدی داخل
و بعد هم که خوابت گرفت و من و بابایی تو رو با ننو سیار خوابوندیم و خودمون هم تا صبح خوابیدیم.![]()
![]()
صبح هم که ساعت 6 رسیدیم تهران و از اونجا با آپانس رفتیم خونه خاله معصومه و در کل مسیر خواب بودی و بعد درست در خونشون بیدار شدی و تا گذاشتمت تو خونه زمین شروع کردی به شیطونی کردن و این ور و اون ور رفتن خوب البته چند دقیقه ای اول خجالت کشیدی![]()
اما سریع یخت باز شدو شیطونی رو شروع کردی و خاله هم شروع کرد به تغییر دکوراسون از دست تو.
خوب اینم چند تا از عکسات که خونه خاله گرفتی

خوب البته باید بگم که عزیز هم کلی باهات توپ بازی می کرد و کلی به هیجانت میاورد و تو هم کلی کارای عجیب و غریب می کردی

خلاصه این که به همه جا سرک میکشیدی و از همه چیز می خواستی سر در بیاری و از هر چی که دلت می خواست بالا می رفتی و بازی می کردی
خوب مامان افضل هم دوباره این لباس خوشگل رو برات هدیه گرفته بود و منم تنت کردم که خیلی هم بهت میومد می گفت که به رها نذر کرده بودم و گفتم اگر برآورده بشه براش لباس می خرم خوب دخترم سیده دیگه.




حرکت به سمت کرج 



