رها سادات مصطفوی گرجیرها سادات مصطفوی گرجی، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره
زهرا ساداتزهرا سادات، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره
سید محمد صدراسید محمد صدرا، تا این لحظه: 9 سال و 20 روز سن داره

رها جون دختر گل همه

حرکت به سمت کرج

1390/11/5 10:54
475 بازدید
اشتراک گذاری

خوب بعد از رفتن به دریا کوچیک و شیطونی های رها خانم و بازیگوشی هاش ( از بس که تو اون فضای باز به این طرف و اون طرف می رفت و هر چی رو رو زمین می دید رو جمع می کرد و با خودش میبرد ) به سمت ایستگاه قطار حرکت کردیم تا رسیدن قطار همون جا ماندیم چون روزه بودیم بابایی رفت چند تا ساندویچ گرفت تا برای افطار داشته بخوریم و تو هم که خوابیدی و ساعت تقریبا 7.30 بود و بلیط قطار ساعت 9.30 بود

همین طور که تو خواب بودی من و بابابی افطار کردیم و بعد از مدتی تو بیدارشدی و کلی شیطونی کردی و تو ایستگاه به این ور و اون ور می رفتی .هی میدوییدی big-animated Smileyتو خیابون و و هی میومدی تو ایستگاه که یه اتفاق جالب افتاد اونم این بود که همین طوری که می خواستی بیای داخل سالن چون درب ها شیشه ای بودند و تو حواست به شیشه نبود و فکر می کردی که در بازه و با سرعت اومدی که بیای تو سالن که محکم به در برخورد کردی و گریه نکردی اما با تعجب نگاه می کردی که این چی بود که تو بهش خوردی آخه تو که هیچی نمیدیدی و متوجه شیشه نبودی خلاصه قیافت کلی دیدنی بود که داشتی قکر می کردی که چی شدخوب بعدش که قطار اومد رفتیم و سوار شدیم خوب اولش کلی بازی کردی و هی از کوپه بیرون می رفتی و تا یکی میومد میومدی داخل و بعد هم که خوابت گرفت و من و بابایی تو رو با ننو سیار خوابوندیم و خودمون هم تا صبح خوابیدیم.صبح هم که ساعت 6 رسیدیم تهران و از اونجا با آپانس رفتیم خونه خاله معصومه و در کل مسیر خواب بودی و بعد درست در خونشون بیدار  شدی و تا گذاشتمت تو خونه زمین شروع کردی به شیطونی کردن و این ور و اون ور رفتن خوب البته چند دقیقه ای اول خجالت کشیدی اما سریع یخت باز شدو شیطونی رو شروع کردی و خاله هم شروع کرد به تغییر دکوراسون از دست تو.big-animated Smiley

خوب اینم چند تا از عکسات که خونه خاله گرفتی

خوب البته باید بگم که عزیز هم کلی باهات توپ بازی می کرد و کلی به هیجانت میاورد و تو هم کلی کارای عجیب و غریب می کردی

خلاصه این که به همه جا سرک میکشیدی و از همه چیز می خواستی سر در بیاری و از هر چی که دلت می خواست بالا می رفتی و بازی می کردی

big-animated Smileybig-animated Smiley

خوب مامان افضل هم دوباره این لباس خوشگل رو برات هدیه گرفته بود و منم تنت کردم که خیلی هم بهت میومد می گفت که به رها نذر کرده بودم و گفتم اگر برآورده بشه براش لباس می خرم خوب دخترم سیده دیگه.

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)