رها سادات مصطفوی گرجیرها سادات مصطفوی گرجی، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره
زهرا ساداتزهرا سادات، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره
سید محمد صدراسید محمد صدرا، تا این لحظه: 9 سال و 23 روز سن داره

رها جون دختر گل همه

دختری وتنهایی با بابایی

خوب دیروز ساعت 3 به بعد خوابوندمت و تو هم قشنگ تو تاب خوابیدیو منم بردمت و گذاشتمت رو تختت   تا راحت تر بخوابی و منم بتونم برم سر کلاس و خیالم راحت بود که 2 ساعتی می خوابی و منم با خیال راحت می تونم درسم را بدم و بابایی هم کمتر خسته بشه و اذیت نشه خوب من تقریبا تا ساعت 6.5 سر کلاس بودم و از همون جا به بابایی زنگ زدم که حالت رو بپرسم و بگم که دارم میام خونه و بابایی گفت که تو ساعت 5 از خواب پاشدی و دنبال من تو اتاق و آشپزخونه و دستشویی و هر جا که فکرش رو می کردی می گشتی و می یومدی و دستات رو بالا می گرفتی و بلند می گفتی کو     نیس     کو     نیس     ا...
22 بهمن 1390

رها سادات و 22 بهمن 1390

امروز با رها سادات تصمیم گرفتیم که بریم راهپیمایی 22 بهمن 1390 یعنی 33 سالگی انقلاب ایلامی واینم رها سادات در بغل بابایی در راهپیمایی است اوناهاش همون لبای صورتیه که بغل باباییه و وسط جمعیت داره حرکت میکنه ...
22 بهمن 1390

3 روز مونده تا 18 ماهگیت

نا ناز مامان دیگه داری بزرگ میشی و 3 روز دیگه میشه 1.5 سال که به زندگیم رنگ و بوی تازه ای دادی هر روز که بزرگتر میشی شیرینتر میشی دیشب به بابایی می گفتم که اگه تو رو نداشتیم چی کار می کردیم بد جور به ملوس بازیات و ناز و نوازش و بوسات عادت کردیم و می خوایم که بخوریمت و عاشقانه دوستت داریم خیلی چیزا رو می فهمی دیروز بعد از ظهری گفتم برو نپتون رو بیار و غذا هایی رو که رو زمین ریختی رو جارو کن بدو بدو رفتی در کابینت رو باز کردی و نپتون رو اوردی و شروع کردی به جارو کردن قشنگ یاد گرفتی که اگه میز رو کثیف کردی ازم دستمال می خوای که تمیزش کنی خیلی کمکم می کنی و عاشقتم هر چند که تمیز نمیشه اما کلی ذوق می کنی که بهم کمک می کنی ...
22 بهمن 1390

دخترم تنها بمون تا مامان برگردم

از امروز کلاسهاس حسابداری کاربردیم شروع شده و باید برم درس بدهم امروز ساعت 4-6 کلاس دارم و 10 جلسه طول میکشم و می خوام رها رو بزارم پیش باباش و برم برای درس دادن خدا منه اذیت نکنه و منم راحت درس بدم البته قبلا هم رفتم و اون دختر خوبیه و پیش باباش می مونه و بازی میکنه و اذیت نمیکنه و همش میره پای کامپیوتر و کار تون میبینه آخه دخترم خیلی خانمه ویکی یه دونست ...
19 بهمن 1390

می خوای بری مهمونی

دیروز خاله ناهید (همکار مامانی)زنگ زد و برای یکشنبه از صبح تا شب دعوتمون کرد که بریم خونشون و 6تا از همکارای دیگم هم میان که همه دعوتیم و بعد از تولدت دیگه ندیدمشون                     خیلی کیف میده آخه بعداز  من و فاطمه و لیلا این ناهید بود که تو قسمت ادراری حامله شده بود و کلا اداری کارخونه رو تعطیل کردیم و همه اومدیم تا نی نی داری کنیم و تا یه ماه دیگه نی نی نازش میاد تو بغلشو ما رو دعوت کرده تا بریم و سیسمونی ببینیم  نی نیش دختره قراربود اسمش رو بزاره بهناز از نی نی های دیگه هم بهار ی نی خا...
14 بهمن 1390

رها و بی خوابی

راستش دیشب هی می خواستیم زود بخوابیم چون بابایی باید ساعت 6 صبح از طرف سپاه می رفت میدون تیر  ولی تو دختری اصلا نمی خوابیدی طبق معمول جا رو انداختیم و برقا رو هم خاموش کردیم و ساعت هم از 1.5 گذشته بودهر کاری  که می کردم نمی خوابیدی و تو نمی خوابیدی و اومدی وسط من و بابا  و من هم هی بهت می گفتم رها بخواب گربه میاد گربه نیا رها خوابه و تو هم مثلا می ترسیدی و می رفتی زیر پتو و سرت رو بیرون نمیاوردی و تا جم می خوردی می گفتم گربه بیا و تو تکون نمی خوردی  خوب دلم برای بابایی می سوخت که باید روز تعطیل می رفت یهو بابا گفت بابا رهارو نترسون بچه زیر پتو خیس عرق شده و از ترس نمی خوابه حالا هر کار میکردم از زیر پتو بیای...
14 بهمن 1390