رها سادات مصطفوی گرجیرها سادات مصطفوی گرجی، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره
زهرا ساداتزهرا سادات، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره
سید محمد صدراسید محمد صدرا، تا این لحظه: 9 سال و 23 روز سن داره

رها جون دختر گل همه

درباره لباسات

خوب خوشمل مامان رفتم اون لباس بنفشه رو پس دادم و جاش 2 تا بلوز و شلوار ناز برای تو خونت گرفتم تا کیف کنی از تمام دوستان هم ممنونم که حسابی به ما لطف داشتن و ما رو راهنمایی کردند دیگه دلم نیومد لباس صورتیه رو پس بدم چون با من با تخفیف حساب می کنه . اینا مزد کار حسابداریه که براش کردم و مهم نیست که گرونه با ارزون چون مال دخترمه تو رو خدا فقط این یکی باشه دیگه تکرار نمیشه
17 اسفند 1390

مسافرت به مشهد

می دونی الان یه هفته ای است که حرف مشهد رفتن اونم بعد از 12 سال تو خونمون افتاده و ورد زبونمون شده و بابایی هم هی می گه می برمتون و منم از ذوق نمی دونم چی کار کمنم    تا این که دیدم تصمیم قطعی شد هفته پیش زنگ زدم بلیط بگیزم که گفتند قزار تا 13 فروردین پره و خیلی حرص خوردم و به جون بابایی غر که باید چی کار کنیم و هی می گفت خدا بزرگه درست میشه منم که می دونستم دلش صافه گفتم که خدا بزرگه تا این که دیروز زنگ زدم و گفت که خانم تا 13 بدر بسته است اما بزار ببینم که کنسلی داره با نه یهو گفت که یه کوپه 4 نفره کنسل شده و دوشنبه 22 حرکت است و سریع با ذوق به باباییی گفتم و رفت یه کوپه رو برا مون گرفت و بلیط خریدیم وای خدای من نیشم ت...
16 اسفند 1390

انتخابات و رها خانم

خوب صبح ساعت 9 به گفته مقام معظم رهبري با رها خانم رفتيم كه تكليف خودمون رو ادا كنيم محل راي گيري خانم ها و آقايان جدا بود و تو بابابايي رفتيب مصلي و منم رفتم ورزشگاه تا راي بدم و برگشتم و ديدم كه شما هنوز راي نداديد و بابايي گفت داشتيد مصاحبه مي كرديد و از تو فيلم برداري كردند و بعد هم من و تو امديم شركت و منتظر بابايي هستسم تا بياد خوب تو شركت ما‍يك رو دادم بهت و گذاشتم كه پاي تخته بنويسي و تو هم شروع به نوشتن كردي و خوشت اومد و هي رنگا رو عوض مي كردي تازه دستت رو گذاشتي و مي خواستي دستت رو بكشي آخ مامان فداي اون عقل و هوشت بشم
12 اسفند 1390

رها و پارک و تفریح و بازی

************************************************************** رها و تاب بازی .5 ساعتی اونجا بود و پایین نمیومد ************************************************************* خوب حالا رضایت داده و رفته سراغ لیز (سر سره) ************************************************************ ************************************************************* ********************************************************* ************************************************************** خلاصه کلی کیف میکرد و شیطونی و بازی از این ور و از اون ور از همه طرف بالای سرسره می رفتی و می دوییدی و بازی می کردی اینم دختری...
10 اسفند 1390

خرید عید

خوب بعد از چند روز خونه تکونی با بابایی تصمیم گرفتیم که صبح ببریمت گردش اول گفتیم بریم برات لباس عید بخریم پس با هم رفتیم سیسمونی نی نی ناز و برات اینا رو انتخاب کردم که 88000 تومان شده راستش از این صورتیه خیلی خوشم اومد نظر شما چیه   این یکی رو پوشیدی خیلی نق می زدی انگار خوشت نیومد راستش خودمم خوشم نیومد فکر کنم پسش بدم دامنش مینی جوپه این لباس هم 46000 تومان شده نمی دونم می ارزه یا نه بابایی می گه یدرد تابستون و بهار نمی خوره شما چی میگید پسش بدم یا نه ...
10 اسفند 1390

دوباره کار و تصمیم

وای عزیز دلم خوبی نانازم دوروزه در گیر خونه تکونی و تغییر دکراسیونم تا یه کاری کنم خونه بزرگ تر بشه تا تو بتونی راحت تر شیطونی کنی و ورجه وورجه بابایی هم همپای من با متر اندازه می گیریم تا همه چیز را به خوبی جا بدیم   الان تقریبا اتاق و حال آماده شده و من و بابایی مونده بودیم که چی کار کردیم که اینقدر خونه بزرگ شده و باز شده فکر کنم معجزه کردیم تو همین گیر و دار دوباره از کارخونه زنگ زدند و گفتن که مدیر عامل می خواد ببیندت و بدونی چرا نمیای و دوباره رفتم و صحبت و دوباره استرس و تصمیم و این همه چیزا دور سرم می گرده از اون ور مدیر می گفت من به شما اعتماد کردم و گفتم نماینده من تو کار خونه ای و می تونی جای من هم امضا کنی پس چرا د...
10 اسفند 1390

گله از دست دختری

خوب دختری تو این روزا که پیش بابایی بودی خیلی بهت خوش گذشته و همش بابایی می گه همش بازی می کرده و اصلا نق نمی زده و همش بازی می کرده ولی نمی دونم چت شده که تا من رو می بینی نق می زنی و جیغ و داد می کنی در حالی که نباشم خیلی ارومی بد جور از دستت عصبانیم اخه دختر داری از من زهر چشم میگیری و اذیتم می کنی دیگه داد بابایی هم در اومده که چرا اینقدر داد و بیداد می کنه  مگه نمی تونی آروم نگهش داری بابا خوب من چی کار کنم خودش الکی داد می زنه و تا بابایی میاد کنارت اروم می شی و کلی می خندی و بازی می کنی و داد و بیدادم نمی کنی و من همون بازی ها رو باهات می کنم اما همش داد و بیداد می کنی اگه بخواهی همین طوری ادامه بدی اولا که ...
7 اسفند 1390