رها سادات مصطفوی گرجیرها سادات مصطفوی گرجی، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره
زهرا ساداتزهرا سادات، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره
سید محمد صدراسید محمد صدرا، تا این لحظه: 9 سال و 22 روز سن داره

رها جون دختر گل همه

رها خانم و کار های خارق العاده

خوب دخمل نازم مثل همیشه هر روز شیطون و بلاتر و ملوستر می شه این که توش شکی نیست اما تو این شیطناتاش یه کارای با مزه ای میکنه که من و بابایی عاشقش شدیم اول اینکه دیگه استفاده از کلمه مامان و بابا رو خوب یاد گرفته و مثل قبل وقتی کارمون داره نق نمی زنه و داد نمی زنه بلکه صدا می زن و می گه ماما (منو میگه) ددی بابی بابا جونش رو لوس باشه ددی و با مزه باشه بابی می گه و در روز شاید 1000 بار بلکه هم بیشتر صدامون کنه با خودش و ما هم خیلی حرف می زنه ولی از حرفاش چیزی سر در نمیاریم و هی یه چیزی میگه و دستاشو بالا و پایین می بره و حرف می زنه و دستاشو باز و بسته می کنه مخصوصا وقتی که من و باباش داریم حرف می زنیم اونم برای این که بگه منم هستم ...
21 فروردين 1391

فقط برای مامان امیر علی

عزیزم همه تونستن برن و منم الان امتحان کردم رفت تو ادامه مطلب ولی به خاطر تو هم که شده زهرای عزیزم این مطلب رو می زارم که پستا برن پایین تر تا بتونی و بری خاطرات دخملیم رو بخونی ونظر قشنگت رو ببینم قربونت برم دوست دارم فراوون   ...
20 فروردين 1391

در هم و بر هم

سلام به همه دوستان و عزیزانی که همیشه به ما لطف دارن و خاطرات ما رو دنبال می کنند و نظرتان زیبا و به یاد موندی برای ما می گذارند از همه شما صمیمانه تشکر می کنم به خصوص از عزیزانی مثل زهرا مامان امیر علی ،مامان حنا جونم ، مامان چشم عسلی،مامان شهراد کوشولو ،مامان احسان ،مامان ماهان، مامان پندار ،مامان طاها ،نوشین جان ،آرتین خان،مامان سونیا ،مامان انیسا و بقیه دوستانی که فراموششون نکردم ذهنم یاری نمی ده ببخشید خوب اول از همه اتاق دخملیم رو تو خونه جدید می زارم تا ببینید و لذت ببرید خوب برای دیدن به ادامه مطلب مراجعه نمایید   این از اتاق دخمل نازم خوب تخت خودمون رو هم گذاشتیم تو اتاقش تا موقع خواب پیشش باشیم چون اتاقش ماش...
19 فروردين 1391

14 فروردین و رفتن مامان افضل

چند روزی بود که مامان می گفت می خوام برم ولی ازش خواستم که حداقل تا 13 رو پیش ما بد بگذرونه و باشه وچون تمام خواهر بردرام مسافرت بودند و کسی پیشش نبود تصمیم گرفت که بمونه امروز که از خواب بیدار شد بهم گفت می ری برام بلیط بگیری می خوام بره خیلی بهش اصرار کردم که وایسته اما قبول نکرد و گفت اگه نمیری خودم برم و من هم مجبور شدم براش بلیط بگیرم که برای 11 شب بود بقه در ادامه مطلب ...... خوب تو این روزا خیلی با بودن مامان حال و هوام عوض شده بود و بد جور بهش عادت کرده بودم و رها هم خیلی دوسش داشت مخصوصا وقتی موبایلش رو بهش می داد تا عکس و فیلم ببینه می دویید می رفت کنارش دراز می کشید و می گفت برامم بزار این پیراهن رو مامان از اضافه پارچه...
17 فروردين 1391

رها سادات و سیزده بدر

چون تقریبا 12 رو خیلی بدر بودیم و رها هم تو ماشین بیرون خیلی اذیت می کنه و یه جا بند نمیشه و همش این ور و اونوره و یکی باید پا به پاش باشه باز هم مثل هر سال تصمیم گرفتیم که نها رو خونه بخوریم و بعد از ظهر برای خوردن کاهو سکنجبین بریم بیرون تو طبیعت پس جاتون خالی بابایی رفت و شب قبل گوشت چرخ کرده گرفت و منم صبح اومدم امادش کردم برای کباب کوبیده و این دومین باری بود که می خواستیم کباب کوبیده بزنیم و خدا رو شکر خوب در اومد چون تو خونه جدید حیاط مشترکه تصمیم گرفتیم که تو ایوون کباب بزنیم و تو خونه میل کنیم جاتون خیلی خالی بود ولی بودن مامانم به این 13 بدر صفای دیگه ای داده بود و این اولین سالی بود که بعد از ازدواجمون سیزده بدر تنها نبودیم و ...
16 فروردين 1391

11 و 12 فروردین

راستش 11 دقیقا یادم نیست چه می کردیم اما داشتیم کارا رو می کردیم و هماهنگی های لازم رو انجام می دادیم تا بریم شهر یزد هم یه دوری بزنیم و مامان رو هم ببریم تا یه کیفی بکنه پس بابایی با یکی از دوستاش قرار گذاشت که بیاد دنبالمون و بریم خونشون و اونجا هم برای نها ر بمونیم و بعد نهار هم بریم بگردیم 12 فروردین 1391 ساعت 10 از خونه حرکت کردیم و رفتیم به شهر  پس قبل از این که بریم خونشون اول با هم رفتیم باغ دولت اباد یزد و کلی بهمون خوش گذشت از اونجا بازدید کردیم خوب این برای سومین بار بود که رها خانم می رفت باغ دولت اباد یه بار که حامله بودم و دوبارم دو تا عید رفتیم برای دیدن عکسهای رها خانم در باغ دولت آباد شما را به ادامه...
16 فروردين 1391

سری سوم مهمونا و عید دیدنی

9 فروردین 1391 هم قرار شد که یکی از همکارای بابایی بیاد خونمون عید دیدنی اگه یادتون باشه ابوالفضل و زینب رو می گم که رفته بودیم خونشون پس من و بابایی با هم یه کتلتی راه انداختیم که مثل خودشون برای شام ساده نگهشون داریم با اومدن این وروجکا جمع وورجکا 3 تا شد و با هم بازی می کردند و سیطونی از سر و کله هم بالا می رفتن سر هر چیزی دعوا می کردن و این اسباب بازی اون یکی رو می خواست خلاصه تو اتاق رها که زلزله اومده بود و همه چیز رو بهم ریخته بودن منم که قبلا گفته بودم عاشق این بودم که رها یه اتاق داشته باشه و بهمش بریزه و تامن می رم تو اتاقش با دنیا بهم ریختگی مواجه بشم و بعد برم مرتب کنم خدا رو شکر امسال به این ارزو هم رسیدم هر چی می خواستن ر...
16 فروردين 1391