رها سادات مصطفوی گرجیرها سادات مصطفوی گرجی، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره
زهرا ساداتزهرا سادات، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره
سید محمد صدراسید محمد صدرا، تا این لحظه: 9 سال و 23 روز سن داره

رها جون دختر گل همه

تصمیم قطعی گرفته شد

وای خدای من کلی برات نوشته بودم و یهو همش رفت اینترنت قاطی کرده خوب عزیز دل مامان تصمیم قطعی گرفته شد که خونه بمونم و پیشت باشم چون خودم هم فکر می کنم که هنوز زوده که به مهد بری و میگن تو مهد اذیتت می کنن و سخت بهت می گذره البته از صبح تا حالا 3 بار زنگ زدن که چرا نیومدی ما رو حسابرس داخلی بودن شما با سوایق کاریتون فکر کرده بودیم و نمی خواهیم که شما رو از دست بدیم و کلی حرف که چرا نمیای و منم گفتم که اگر پاره وقت می خواستید حتما میومدم و لی تمام وقت شرمندتون هستم خوب تو این دو روزی که خونه بودم اول فکر رکدم که خیلی از دستم ناراحتی و با من قهری چون همش از با من بودن نق می زدی و بابابی رو می خواستی و وقتی به بابایی گفتم گفت که نه اصلا نق...
6 اسفند 1390

مرخصی گرفتم

یه خبر خوب بهت می دم امروزو مرخصی گرفتم که پیشت باشم و و عاشقانه بغلت کنم چون دیروز سر کار کلا دپرس بودم و از فرط دلتنگی لحظه ها رو می شمردم تا بگذره و بیام پیشت و بغلت کنم باید بگم که خیلی سخت بود فکر نمی کردم که فقط 4 روز دووم بیارم و دلم برات تنگ بشه دیروز حتی سر کار گزیم گرفت و رفتم تو دستشویی گریه کردم و بعد نماز ظهرم رو خوندم تا آروم بشم و وقت بگذره و زودتر برگرئم خونه  حالا امروز و فردا رو قشنگ فکر می کنم تا حسابی تصمیم بگیرم خدایا کمکم کن
4 اسفند 1390

سلام به همه

سلام به همه دوستان و عزیزان ممنونم از همه نطرات سازنده و کاراتون ممنونم که این همه با من همفکری کردید اولا باید اصلاح کنم که بابای رها بهترین بابای دنیاست و همش به من می گه که چند سال استراحت کن و فقط برای او ن که حوصلت سر نره همون تدریس و کارای پاره وقت رو انجام بده اما من نطرم این بود که برم کار تمام وقت و رها رو بزارم مهد بیچاره بابایی از سپاه 1 هفته وقت گرفته که هر روز 1 ساعتی تو رو ببره مهد تا عادت کنی خوب چون من صبحا تا 3.5 بعد از ظهرسر کارم و بابایی گفته می برمش تا ببینم عادت میکنه یا نه بعضی وقتا خیلی شرمنده بابایی می شم بنده خدا اما الان که 4 روزه می رم از خدا پنهون نباشه از شما چه پنهون که مثل این که پاره تنم رو ازم...
3 اسفند 1390

درباره تاخیرم

خوب دوروزه نتونستم بیام و برات بنویسم چون بعد از ظهرا کلاس داشتم و از دو جا هم زنگ زده بودن که برای کارای مالی برم و تو هم پیش بابایی می موندی تا ببینم چی میشه و باید ببرمت مهد یانه پس تا کارام قطعی بشن بابایی تقبل کرد تا جایی که می تونه نگهت داره تا من برگردم                            خوب منم چون می دیدم تو پیش بابایی هستی با خیال راحت میرفتم البته بابای هم از کاراش میگذشت تا ببینم که چه طور میشه و تو رو نگه می  داشت  خوب دیروز تقریبا ازصبح رفتم و نزدیکای 4 بعد از ظهر بود که ...
30 بهمن 1390

دختری و درد واکسن

الهی مامان فدات بشم روز اولی که واکسن زدی تا ظهر حالت خیلی خوب بود اما همین که خوابیدی و بیدار شدی هم پات باد کرده بود و هم دیگه نمی تونستی راه بری و پات رو تکون بدی همش یه گوشه زیر پتو دراز کشیده بودی و تکون نمی خوردی و من و بابایی هم مجبور می شدیم که همه اسباب بازی هات رو بیاریم و دراز کش بازی کنی خلاصه خیلی بی حال بودی و بیشتر وقتا هم تب می کردی و نمی ذاشتی پاشورت کنم و خلاصه خیلی روزای بدی بود من و بابایی که بعضی وقتا از دست شیطونی هات کلافه می شدیم همیشه می گفتیم که کاش یه گوشه بشینی و اروم بشی اما خدا می دونه که تو این دو روز خیلی دلمون برای شیطونی هات تنگ شده بود خوب چون پات درد می کرد زیرش بالشت می زاشتم تا تکون نخوره ...
28 بهمن 1390

واکسن 18 ماهگی

امروز من و تو بابایی ساعت 9.5 به سمت مرکز بهداشت حرکت کردیم تا دختری قد و وزن بشه و واکسنشو بزن تو راه خیلی خوب بودی و بازی می کردی اما همین طور که پامون رو گذاشتیم تو مرکز بهداشت انگار که یادت مونده بود اینجا برای چی است بی قراری و نق نق می کردی و من بغلت کردم و بردمت اتاق مامایی تا قد و وزن بشی متاسفانه از دفعه قبل که پروندت گم شده بود هنوزم پیدا نکرده بودن و رو یه برگه اطلاعاتت رو نوشتن حتی به خودشون زحمت هم نداده بودن که دنبالش بگردن و دیگه هک نگفتند که کی باید بریم اصلا انگار حالشون خوب نیست ولش کن همین که گذاشتمت رو وزنه زدی زیر گریه وخانم دکتر که اومد وزنت کنه تو بدتر کردی و خلاصه قد و وزن و دور سرت رو با گریه ازت گرفتند وز...
26 بهمن 1390

دخترم 18 ماهه شده

سلام ناناز مامان امروز که 24/11/90 است دقیقا تو 1سال و6 ماهه شدی و باید ببرمت برای واکسن ولی گفتن که چهار شنبه می زنن و دو روز باید صبر کنیم  یکسال و نیمه که به زندگیم رنگ و بوی دیگه ای بخشیدی تا این لحظه 14 تا دندون ناز داری و دیگه قشنگ تخمه می شکونی از دایره لغاتت بخوام بگم می گی مام-ا بابا -د د تفریح - باز- اده بده- اگیر بگیرش- ادش بدش - ام غذا - اب -رقصیدن نای نای- قان قان ماشن سواری- نیشت نیست - هست- رفت- بیا کشیده -گوگو همه عروسکات - تاب تاب- لیز سرسره  مار اومده مور اومده ما مو  - چشم چشم اشم اشم - دست -کووووووووووش کجاست-اینننننننننا ایناهاش -اوننننننننناش اون...
24 بهمن 1390