رسیدن به بهشهر مازندران (خونه بابا سید هاشم و مامان فرخ)
خوب تقریبا ساعت 7 صبح دیگه رسیده بودیم خونه بابا سید هاشم و مامان فرخ .
وقتی رسیدیم چون در خونه باز بود بدون زنگ زدن رفتیم تو خونه و دیدم که همه خوابیدن پس با هم رفتیم تا بیدارشون کنیم و بهشون بگیم که ما رسیدیم. که من تو رو بغل کردم و با هم رفتیم بالا سرشون و گفتیم بیدار شین که رها خانم اومده مگه نتظر من نبودید پس چرا خوابیدید و بیدار نمیشید .
یهو بیچاره ها با سر و صدای ما از خواب بیدار شدند و سلام و احوال پرسی کردند و تو رو بغل کردن و کلی نازت دادند ولی طبق معمول تو هی غریبی می کردی و بغلشون نمی رفتی و نق می زدی . خوب البته تازه از خواب بیدار شده بودی و حوصله نداشتی ولی اونا اونقدر دوست داشتند که هی ناز و نوازشت می کردند.
یه کم که نشستیم و احوال پرسی کردیم چون خسته بودیم رفتیم که بخوابیم مامان فرخ و بابا سید هاشم می گفتند که تو رو بزارم کنار اونا بخوابی اما من که می دونستم اذیتشون می کنی مخالت کردم اما قبول نکردند و من هم تو رو گذاشتم پیششون که 5 دقیقه نگذشته بود که گریت رفت به هوا و آوردمت پیش خودم خوابوندمت و وقتی که خوابت بردبردمت پیش اونا خوابوندمت.(البته باید بگم که به همین راحتی ها هم نخوابیدی 3 ساعت طول کشید تا بخوابونمت و عملا خواب از سر من پرید و بابایی که خوابش برده بود )
تازه که دیدم خوابیدی تصمیم گرفتم که لباسامون رو عوض کنم و برم بشورمشون که با خیال راحت تا تو خواب بودی همه کارا مو کردم خوب مامان فرخ و بابا سید هاشم رفته بودند بیرون و ظهر که برگشتند خواستند که تو رو ببرن مسجد که من گفتم باید بیام والا اذیتتون می کنه و با هم رفتیم مسجد تا نماز رو به جماعت بخونیم
همون طور که قبلا هم گفته بودم تا چشت به مهرا و تسبیحا افتاد قند تو دلت آب شد و کلی ذوق کرده بودی و تا حالا این همه مهر و تسبیح رو یه جا رو زمین ندیده بودی و برای خودت بازی می کردی و مهرها و تسبیحای همه رو هم زدی تا این که نماز شروع شد و من که دیدم تو قراره شیطونی کنی بی خیال نما جماعت شدم و مواظب تو بودم تا به مهر نماز گذارا دست نزنی و تو هم از این سر مسجد می رفتی به اون سر و برای خودت بازی می کردی .کلی کیف کرده بودی .
خلاصه نماز تمام شد و قرار شد که برگردیم خونه پیش بابایی و بابا سید هاشم.
خوب بابا سید هاشم یه تاب برای نوه هاش تو حیاط درست کرده بود که برای تو خیلی بزرگ بود و مجبور شد که یه تاب دیگه برات درست کنه و زحمت کشید و این تاب رو برات درست کرد و تو خیلی بازی کردی و کلی هم کیف کردی . خوب اینم عکسای دختر نازم در باغ پشت خونه بابا سید هاشم.






رسیدن به بهشهر مازندران (خونه بابا سید هاشم و مامان فرخ)
