رها سادات مصطفوی گرجیرها سادات مصطفوی گرجی، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره
زهرا ساداتزهرا سادات، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره
سید محمد صدراسید محمد صدرا، تا این لحظه: 9 سال و 25 روز سن داره

رها جون دختر گل همه

بازی های مورد علاقه رها جون

بهت بازی مار اومده مور اومده عسل و مگس اومده رها رو بخوره رو یاد دادم بازی اینجوری که با دو تا انگشتام روی پاهات قدم می زنم و شعرش رو می خونمبه گردن و زیر بغلت که می رسم قلقلکت می دم و تو هم غش میری بعد خودت دو تا انگشتات رو مثل من رو تنت قدم زنون می بری و هی می خونی مای او موی اوم مای او م موی اوم                                 رقصیدن رو دوست داری تازگی ها هم پیشرفت های زیادی کردی قبلا فقز می چرخیدی تا سرت گیج بره بعدش دستات رو  هم می بردی بالا و به ...
19 دی 1390

پوزش بابت تاخیر

سلام عزیز دل مادر چند وقتیه که نتونستم بیام و برات بنویسم آخه امروز امتحان فنون تدریس داشتم  آخه قانون جدید می گه که تمام مربی ها باید مدرک فنون تدریس را داشته باشند تا بتوانند تدریس کنندو تو این روزا جات خالی داشتم ١٨٠ صفحه جزوه 150تا پاور پوینت و 800 تا نمونه سوال می خوندم البته با شیطونی های تو خیلی سخت بود اما بلاخره خواندم وساعت 14 امروز  رفتم سر جلسه و ساعت 14.10 پاسخ نامه را تحویل دادم آخه خیلی راحت بود دلم سوخت که چرا اینقدر خودم را عذاب دادم آخه تو که نمی ذاشتی من درس بخونم مجبور بودم وقتی که خوابی بخونم  و خیلی وقتا هم تا می دیدم داری بازی می کنی و دست از سر من برداشتی می رفتم و می خوندم تازه بعضی وقتا هم نارا...
18 دی 1390

کد ما در قرعه کشی

کد ما در قرعه کشی 176 خوشحال میشیم بهمون رای بدید یلدا تون هم مبارک    نحوه رای دادن   1) هر شماره موبایل تنها یکبار می تواند در رای گیری شرکت کند. 2) هر کسی که شماره همراه در اختیار داشته باشد مجاز به شرکت در رای گیری است. (دوستان، آشنایان، خانواده، فامیل، ...) 3) هر رای دهنده حتما باید به سه نفر متفاوت رای دهد. 4) یکی از این سه کد می تواند کد وبلاگ خود شما باشد. 5) اگر تعداد کدهای موجود در یک پیامک بیشتر و یا کمتر از 3 باشد و یا در بین سه کد، کدی تکراری وجود داشته باشد پیامک ارسالی باطل خواهد شد. 6) نحوه نوشتن پیامک به این صورت است که کد اول را نوشته سپس یک فاصله وار...
3 دی 1390

مامان و سه روز مریضی سخت

مامانی سه روزه که خیلی حالم بد شده بود و فشارم افتاده بود پایین خلاصه بابایی هم خونه نبود یهو دیدم دستام و پاهام خون توش جمع شد و کبود شدو بی حس طوری که نمی تونستم از جام بلند بشم و تکون بخورم هیچ کسم خونه نبود که کمکم کنه و فقط تو بودی و هی داد می زدم و صدات می کردم که کمکم کنی اما تو که نمی فهمیدی و فقط نگام می کردی که خدا رو شکر بابا رسید و یکم که حالم جا اومد با هم رفتیم دکتر شانس من درمانگاه اول خیلی شلوغ بود و مجبور شدیم بریم درمانگاه سپاه که تا نوبتم بشه خیلی حالم بد بود نمی تونستم حتی رو پاهام وایستم تا که نوبتم شد و خانم دکتر فشارم رو گرفت و گفت که خیلی پایینه و باید بری زیر سرم منم که هر وقت سرم می زنم گلاب بروتون بالا میارم...
3 دی 1390

شرکت در جشنواره

رها خیلی دوست داره این شعرم تقدیم به نی نی وبلاگ عزیزم یه روز گرم زمستونی          که سرگرم کاری بود مامانی یهو دیدش یه جایی خوب     برای یادگاری خوب دوید و دوید ،بدنبالش            میون دشت و بیشه زارش یه باغی بود به هفت رنگ     با زیبایی های خیلی قشنگ مامان سریع رفتش توباغ      تا که رسید به ازش پرسید :       کی اومدی تو این باغ چی آوردی برای ما        &nb...
30 آذر 1390

دختری و مهمونی

خوب یکی از دوستای بابایی ما رو خونشون دعوت کرده بود و من هم تو را اماده کردم و منتظر شدیم تا بابایی بیاد دنبالمون و بریم خونشون خوب حالا دختر نازم آماده شده بود و شیرش رو هم خورده بود و منتظر بود که بره دد با اومدن بابایی همه رفتیم خونه دوست بابایی خوب اونا دوتا بچه دارن یکه ٣ ساله بنام ابوالفضل و یکی هم به نام زینب ١.٥ ساله که قبلا که اومده بودن خونمون تو خیلی باهاشون بازی کرده بودی وقتی رسیدیم خونشون نی نی ها خواب بودن و یه ٢٠ دقیقه ای نشسته بودیم و مامانشون رفت و برای تو اسباب بازی آورد و ٥ دقیقه ای بازی کردی و دیدی که حوصلت سر میره و رفتی و کاپشن بابایی و کیف من رو آوردی و خواستی که بپوشیم و بریم و من فهمیدم که حوصلت داره سر...
26 آذر 1390

دختری و خوشگلیاش و آتیش سوزونی هاش

یه خورده هوا خوب شده بود و هوس کردم که ببرمت تو حیاط تا بازی کنی نمی دونی که چه جوری آتیش می سوزندی خوب اولش رفتی سراغ شیر آب و به من نگاه می کردی که اجازه می دم بهت که دست بزنی با نه بعد که مطمنئ شدی رفتی  و سعی کردی که بازش کنی بعد که دیدی زورت نمی رسه به چنگ و دندون متوسل شدی اینم مدرکش خوب تو این لحظه ها خیلی ملوس شده بودی هی ازت عکس گرفتم و هی می دوییدم و می گرفتمت و ماچت می دادم نه تو رو خدا ببینید چه زیباست آخ که مامان قربون اون معصومیتت برم و بشم الهی     ...
23 آذر 1390

رها و نماز خوندن

دختری نازم حالا دیگه خیلی قشنگ نماز می خونه فقط هنوز بدن چادر نماز می خونه تا بهش میگیم رها نماز بخون یا الله اکبر یا سبحان الله سریع می ره و مهر را از رو کمد بر می داره و میزاره زمین و پهن می کنه و خم میشه و میره به سجده فقط مه را عوض اینکه بذاره رو پیشونیش دهنش را می زاره رو مهر و هی باز و بسته می کنه و و مثلا داره سبحان الله می گه و خیلی دلبر میشه خدا قبول کنه همیشه نمازای  ظهر و عصر و مغرب و عشا رو می خونه اما برای نماز صبح خواب می مونه ایشالله که خدا قبول کنه ...
17 آذر 1390

دختری و محرم 1390

این حال و هوای دختر نازم تو محرم بود و همیشه سوار بر کالاسکه همراه ما به دیدن دسته و هیات ها میره و خیلی خوبه و در کالاسکه اش می شینه اما امان از روزی که بخوام تو یه حسینیه وایسم و بخواهیم بشینیم اصلا رو نمی شینه و همش این ور و اون ور میره و شیطونی می کنه برده بودمش شام غریبان و همه برقا رو خاموش کرده بودن و همه جا تاریک بود و فقط نور هایی از شمع مشخص بود و انگار که خیلی می ترسید همش گریه می کرد و دیگه نمی دونستم چی کار کنم تصمیم گرفتم گوشی موبایل را روشن کنم و بدم دستش و خدا رو شکر گریه نکرد و با گوشی بازی می کرد در دیدن دسته جات که روز عاشورا رفته بودیم تا شیر و اسب و شتر می یومدن یکسره خودش رو به سمت اونا می کشید و می خواست بره ت...
17 آذر 1390