رها سادات مصطفوی گرجیرها سادات مصطفوی گرجی، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره
زهرا ساداتزهرا سادات، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره
سید محمد صدراسید محمد صدرا، تا این لحظه: 9 سال و 19 روز سن داره

رها جون دختر گل همه

اتاق رها

نمی دونم امروز چی شد که هوس کردم ببرمت تو اتاقت و ازت عکس بگیرم آخه می دونی از وقتی که اومدیم تو این خونه همون یکبار که از اتاقت عکس گرفتم (حدودا نزدیک به 10 ماه پیش ) دیگه اصلا یادم نبوده که عکس بگیرم چون اتاقت کوچولویه و تازه بیشتر وقتا هم که در حال بازی می کنی چون تو اتاق کامپیوتر و لب تاب و کلی کشو لباس است که تو جز بازی کردن و هم ریختن اونا با هیچ یک از اسباب بازی هات بازی نمی کنی   خوب اینم دختری با عروسکاش که تا پشش به اونا میفته یکسره می خواد بگه که این و می خوام اونو می خوام و همه رو می خوام و هی نشون می ده که بهش بدمشون بقیه عکسا رو در ادامه مطلب ببینید     ا...
11 بهمن 1390

ملوسکم رها

وای دیشب موقع خواب که رخترخوابارو انداخته بودیم تا بخوابیم یهو اومدی بین من و بابایی دراز کشیدی و هی منو و بوس می دادی بلافاصله بابا رو بوس می دادی یکی من یکی بابا و چند تا که پشنت سر هم می شدی یک کشیده می زدی تو گوش بابا و بعد نازت می دادی البته بگم نه این که بزنیا بلکه داشتی بازی می کردی و می زدی و می گفتی د د د الهی مامان فدات بشم که نه محبت کردنت معلومه و نه زدنت معلومه   می دونی مامان جون الان یه هفته ای است که شبا اصلا شیر نمی خوری و می خوابی و روزا هم نهار و شامت رو دوست نداری که من بزارم دهنت و با قاشق و دست می خوری فکر کنم که داری بزرگ می شی و واسه خودت خانمی شدی  ...
11 بهمن 1390

در مورد رها

عسیس دلم خیلی با نمک شدی تو محبت کردن واقعا دیگه من و بابایی کم آوردیم از بس که هی می ری و میای و بوس می دی و ناز می کنی   بعضی وقتا برای خودت آهنگ می خونی و صدات رو بلند می کنی که من دارم آواز می خونم حواستون باشه و معمولا آهنگ های ملایم را ریتم آهنگش رو میای   خانم خانوما دیگه بزرگ شده چا تو کفش بزرگتر از خودش می کنه و کلی قر و افاده میاد که من می تونم با کفش شما هم راه برم   وای باید بگم از شرکت رفتنت معمولا بابایی میره شرکتمون ولی بعضی وقتا که به بابایی سر می زنیم خدا می دونه که تو شرکت چه آتیشی می سوزونی وای رها خانم تو شرکت رها حساب دیدن داره که باید تمام...
9 بهمن 1390

رها و رقصیدن

تازگیا تا یه اهنگ شروع میشه میای و هم به من و هم به بابایی دستور میدی که دست بزنیم چون خانومی قراره برقصه  دقیقا میای جلومون وای میستی و مثل این نی نیه می کنی تازه بعد از این که ما دست می زنیم شما رقص رو شروع می کنی ا ا دقیقا مثل این نی نی پا می کوبی و بعد می چرخی تا دست زدنمون قطع میشه مجددا شروع می کنی و تقاضا دست زدن و بعد رقصیدن تازه کم کم کار به جاهای باریک میکشه که باید هر سه تاییمون وسط قر بدیم خلاصه به بهونه تو یه دلی از عزا در میاریم ...
9 بهمن 1390

رها خانوم نی نی می شود

می دونی راستش یه وقتایی خودت رو مثل نی نی ها می کنی که لوس کنی مثلا رو زمین دراز می کشی و تا می خوای که بلندت کنم و انگار که هیچ کاری بلد نیستی خودت رو شل نگه می داری و منم هی میگم چیه کوچولو نی نی نمی تونی بلند شی راه بری بیا مامان تا تی بدمت و زیر بغلت رو میگیرم که راه بری و ولت می کنم خودت رو می ندازی زمین و مثلا گریه می کنی که اوف شدی و من باید بیام نازت بدم می دونی من تو این تظاهر کردنت موندم که چه جوری عقلت می رسه این کا را رو بکنی                              ...
7 بهمن 1390

تغییرات در رها خانمی

از اونجایی که از 5 ماهگی تا الان دیگه شیر مامانی رو نخوردی و شیر خشک می خوردی باید بگم که مامانی هنوز آرزوی شیر دادن به تو رو دارم واسه همونم هنوز شیر دارم اما حیف که... بگذریم الان نزدیک 3 ماهی است که بعد از تجویز دکتر دیگه سعی کردم کمتر بهت شیر خشک و بیشتر بهت شیر پاستوریزه بدم تقریبا موفق شدم که روزا شیر خشک رو ازت بگیرم و فقط بهت پاستوریزه بدم و فقطشب تو خواب شیر خشک بخوری الان چند وقتی که شبا دیگه شیر نمی خوری و منم مجبورم که صبح شیر رو بریزم دور خوب می دونی خیلی بهتره آخه دیگه نزدیکای 2 سالگی باید شیر و رو ازت بگیرم چه بهتر که به پاستوریزش عادت کنی البته باید بگم که دخترم خیلی بزرگ و خانوم شده چون ...
7 بهمن 1390

مژده مروارید 13-14 اومدن

بلاخره مامانی مرواریدای 13-14 رو هم دیدم که از جاشون در اومدن مبارکت باشه این مرواریدا بین 4 تا دندون جلو از بالا و آسیاب بعدیش در دو طرف فک بالات است حالا دیگه یواش یواش دندونات داره کامل میشه و می تونی دیگه قشنگ غذا بخوری و بجوی                 ...
7 بهمن 1390

سفری که نیمه راه برگشتیم

سلام نا ناز من و بابایی   وای که نمی دونی که چقدر از خدا ممنونیم که تو رو به ما داده اینقدر شیرینی که خدا می دونه راستش تو این هفته تصمیم گرفتیم که ببریمت مازندران  پیش مامان فرخ و بابا هاشم اخه خیلی دلشون برات تنگ شده و دوست دارن که تو رو ببینن پس برای دل مامان فرخ و باباسید هاشم هم شده سختی راه را به جون می خریم و می رویم راستش آخرین باری که بردیمت مازندران ۲۰ روزه بودی و همش خوابیدی اما الان دیگه بزرگ شدی و خیلی هم شیطونی   خوب خیلی دلشوره داشتیم چون باید مسافتی در حد ۱۸ ساعت را طی میکردیم تا به مازندران می رسیدیم بابایی که از همون اول می گفت که رها تو ماشین اذیت میشه و ممکن بی قرارای کنه و خیلی نگران ...
5 بهمن 1390

جشن روز دختر

از همین جا اول از همه می خواکم روز دختر رو به همه دخترای ناز تبریک بگم و بعدش هم بگم که من و بابایی رها خانم هم یه کیک خریدیم و 3 تایی با رها خانم روزش رو جشن گرفتیم خوب بعدش هم وقتی که تو خواب بودی این عکسای قشنگ رو با کمک بابایی برات درست کردیم ...
5 بهمن 1390