رها سادات مصطفوی گرجیرها سادات مصطفوی گرجی، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره
زهرا ساداتزهرا سادات، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره
سید محمد صدراسید محمد صدرا، تا این لحظه: 9 سال و 20 روز سن داره

رها جون دختر گل همه

تولد رها خانم خونه عسل

امروز زن دایی نازی ما رو برای افطار دعوت کرده بود و ما هم قبول کردیم که بریم خونشون خوب اول یه سر رفتیم سر خاک بابا بزرگ احم که بابای مامانیه تا براش فاتحه بفرستیم و هم من بتونم بابابام حرف بزنم و بهش بگم که دخترم حالا دیگه بزرگ شده و می تونه راه بره اما حیف که اصلا نتونست بابا بزرگش رو ببینه چون وقتی که من 4 ماه حامله بودم بابا بزرگش فوت کرد بعضی وقتا خیلی دلم میگیره تقریبا برام آرزو شده که کاش تو رو تو بغلش می دیدم و پیشم بود گاهی به فکرم میرسه که با فتو شاپ درست کنم اما چون بدلم نمیشینه بی خیال میشم و میگم حتما حکمتی داشته. خوب تو هم در مزار هی می دویدی و ولی جالب بود که رو سنگ مزار راه نمی رفتی و فقط جاهایی که خالی بود بازی می کردی ...
5 بهمن 1390

یک روز قبل از مراسم تولد

14/6/90 امروز از صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم که تا خوابی چرخ خیاطی را بیاورم ولباسم را بدوزم خوب اول فکر می کردم که با شنیدن صدای چرخ خیاطی شاید از خواب بیدار بشی و بد قلقی کنی اما خدا رو شکر تا ساعت 11 صبح خوابیدی و من هم با آرمش تمام لباسم را می دوختم فقط آخراش بیدار شدی و هی می خواستی لباس رو بگیری چون گفته بودم که عاشق پارچه شده بودی و باز هم من تکه اضافه اون رو به تو دادم تا بازی کنی و دست از سر من برداری تقریبا دیگه ظهر شده بود و من فقط نصف روز برای تدارک مراسم تولدت وقت داشتم و پس شروع کردم دکوراسیون خونه رو عوض کردن و به تزیین خونه پرداختنو تمیز کردن.و خرید ها رو هم برای بعد از ظهر گذاشتم بعد از ظهر هم با هم رفتیم بیرون و...
5 بهمن 1390

جشن تولد 1 سالگی رها نازی

15/6/90 از صبح که از خواب بیدار شدیم من  قورمه سبزی برای نهار بار گذاشتم که تا خاله فاطمه بیاد دیگه غصه نهار را نداشته باشم و از طرفی هم سیب زمینی و تخم مرغ را هم برای تهیه پیراشکی گذاشتم تا آبپز بشهو در همین اوضاع و احوالا بودیم که هول و هوش ساعت 11 خاله فاطمه و بهار کوچولو به همراه متین و فاطمه و مامانش اومدن خونمون و اونا می خواستن که برگردند خونشون اما با اصرار من برای تولد نگهشون داشتم وای که خدا می دونه که با دیدن اونا چه خوشحال شدم و خیلی دوست داشتم که تو تولدت باشن و اونا هم قول دادند که دوباره برای تولد بر می گردند. خوب اینم عکس تو به همراه بهار که تقریبا 4 ماه از تو کوچیکتر است.   خوب البته فاطمه ...
5 بهمن 1390

تولد تولد تولدت مبارک

تولد تولد تولدت مبارك تولد تولد تولدت مبارك بيا شمع هار و فوت كن كه 100 سال زنده باشي خوب ناز گلك ماماني الان تقريبا 3 ساعتي است كه بدنيا اومدي و به زندگي ما رنگ و بوي ديگه اي بخشيدي من و بابايي كه خيلي دوست داريم و عاشقتيم    بابايي هم الان زنگ زد و از اصفهان پاي تلفن تولدت رو تبريك گفت  خوب صبح با هم رفته بوديم كار خانه تا قرارداد جديد ببندم كه اونجا خاله ناهيد و نسترن و ابتسام و عمو دهقاني و همه و همه بهت تولدت رو تبريك گفتند و تو هم تو كار خانه مي دوييدي و بازي مي كردي و مامان هم باتمدير عامل صحبت مي كردم و قرار و مدارا رو مي ذاشتم. تو همين موقع ها كه مامان افضلم به گوشيم زنگ زد كه ساعت 10...
5 بهمن 1390

دختری و مریضی

٢ شبه که دختری همش تا می خوابه تب  می کنه و شبا هم هر 2 دقیقه یه بار نق می زنه و بیدار میشه اما تو روز خوبه و قشنگ بازی می کنه اول فکر می کردم که دکتر نبرمش اما دیدم که شبا از خواب بیدار می شه و گریه و سرفه که بالا میاره پس قبل از ظهر بردیمش دکتر و خوب تو بغل بابایی بودی رفتم تا خانم دکتر اومد گوشت روچک کنه چون به بابایی گفت دستا تو نگه داره زدی زیر گریه و بعد اومدی بغل مامانی و  دکتر گفت که گلوش چرک کرده یه چرک خشک کن و استامینافون و دیفین هیدرا مین داده تا بخوره ایشالله خوب بشه بعدش هم وزنت کرد که 11.5 کیلو بودی نمی دونم فکر کنم از وقتی داری دارو می خوری یه خورده بدتر شدی آخه قبلا تو روز خوب بودی و تو شب فقط...
1 بهمن 1390

رها خانم و خرگوشی که خودش انتخاب کرده

  رفته بودیم سیسمونی بعد از بغل کردن 7 8 تا عروسک و ببعی و گاو و هاپو این خرگوش رو انتخاب کردی و هی بغلش می کنی و هی می گیی آققاآقققآگگگ نمی دونم فکر کنم باهاش حرف می زنی تا ببینی که گذاشتمش بالا میام و دستم رو می گیری که دوباره بهت بدمش   ...
28 دی 1390

17 ماهگیت مبارک باشه

سلام عزیز دل مامان امروز دیگه ١٧ ماعگیت کامل شده و پاگذاشتی تو ١٨ ماهگی وای که خدا می دونه که چقدر بزرگ و ناز شدی خیلی ملوسی و همه دوست دارن چند وقتیه که نتونستم برات عکس بزارم آخه نمی دونم گوشیم ویروسی شده و عکسا رو نشون نمی ده دیشبم با بابایی برات یه بلوز و شلوار قهوه ای خریدیم که خیلی بهت میاد مبارکت باشه   ...
28 دی 1390

پنجمین سالگرد ازدواج من و بابایی

خوب ١٨ دی ١٣٨٥ من و بابایی باهم عقد کردیم و بابایی که به خونه اومد یه دسته گل برای مامانی خریده بود و روز رو به مامانی تبریک گفت و تو از همون اول هی می خواستی و صدام می کردی که بیام و دسته گل رو بدم به تو تا می دادمش بهت محکم بغلش می کردی و میدوییدی می رفتی خلاصه تا دسته گل خشک بشه هر روز کارت این بود که هی بگب اده اده .  خوب باید بگم که ٥ سال پیش توی ناز نازی نبودی و الان یک ساله که به جمع ما اضافه شدی پس تصمیم گرفتیم که برای جشن این روز باهم سه تایی به باغ رستوران بریم و یه شام خوشمزه با هم بخوریم خوب تو اونجا خیلی شیطونی می کردی و هی می رفتی جلوی در و در هم برات باز می شد و کلی ذوق می کردی تا غذا رو بیارن اول یه ...
21 دی 1390

این دومین باری که کفشت رو گم می کنی

این برای دومین باره که کفشت معلوم نیست که کجا افتاده خوب پس من و بابایی هم رفتیم و برات یه کفش دیگه که ساقش بلند تر است رو خردیم تا دیگه نتونی از پات درش بیاری شیطون بلای مامان مگه تو نمی بینی که بیرون هوا چقدر سررده پس نمی دونم چه اصراری داری که هی کفشت رو بندازی تو خیابون تا میاریمت خونه پاهات یخ زده دیشب هم بابایی رفته بودیم نمایشگاه کتاب چند وقتی دنبال کتابایی بودم که علاوه برشکل نوشته های فارسی و انگلیسی شکل ها رو هم داشته باشه تا وقتی بهت یاد می دم طرز نوشتنشون هم تو ذهنت بمونه که خوشبختانه دیشب موفق شدیم به مجموعه 6 تایی کتاب خریدم که انواع رنگ ها میوه ها ماشین الات حروف فارسی و انگلیسی وحیوانات رو داره  &nb...
21 دی 1390

درباره دختر 1 سال و 4 ماه و 24 روزم

دختر نازم اول می خوام درباره دایره لغاتت بگم تاب تاب -تاب بازی                        آبه بده -  آب می خواهم             ماما-دد(بابا)-                   هاپ هاپ        -ادش =بدش                -اگیر(بگیر)-        ...
21 دی 1390