تولد رها خانم خونه عسل
امروز زن دایی نازی ما رو برای افطار دعوت کرده بود و ما هم قبول کردیم که بریم خونشون خوب اول یه سر رفتیم سر خاک بابا بزرگ احم که بابای مامانیه تا براش فاتحه بفرستیم و هم من بتونم بابابام حرف بزنم و بهش بگم که دخترم حالا دیگه بزرگ شده و می تونه راه بره اما حیف که اصلا نتونست بابا بزرگش رو ببینه چون وقتی که من 4 ماه حامله بودم بابا بزرگش فوت کرد بعضی وقتا خیلی دلم میگیره تقریبا برام آرزو شده که کاش تو رو تو بغلش می دیدم و پیشم بود گاهی به فکرم میرسه که با فتو شاپ درست کنم اما چون بدلم نمیشینه بی خیال میشم و میگم حتما حکمتی داشته. خوب تو هم در مزار هی می دویدی و ولی جالب بود که رو سنگ مزار راه نمی رفتی و فقط جاهایی که خالی بود بازی می کردی ...











